جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶
زن
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
تموم که شد برد و گذاشت کنار ِ
مَرد.
مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب…
نگاهش کرد. جلو رفت… دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود!
چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت..
خنديد.
مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من…؟!
سوال مرد تامل داشت، اما..
خسته بود…آخرين اثر رو هم خلق کرده بود… و مَرد کامل شده بود
عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد…
لبخند زد خــدا
« و زن اتفاق افتاد »
سلام خوبی که انشاالله منم دارم یک وبلاگ طراحی می کنم برای اینکه احساس تنهایی شدیدی می کنم و کلا دختر غمگینی هستم دلم نمی خواد زیاد توی جمع باشم می دونی چند وقت پیش می خواستم این احساسم و (تنهایی ) رو با یک نفر خیلی دوسش داشتم تقسیم کنم اما….. نه تنها نتونست از تنهایی من کم کنه بلکه اون و وسعت داد.دلم می خواد تمام حرفای دلم رو توی وبلاگم بنویسم به خدا دیوانه شدم به کی بگم ؟؟؟؟؟نمی خوام ناراحتت کنم خیلی ببخشیداما اگر می شه تو این کار کمکم کنید .من آیدیم رو برات می زارم اگر می شه از این طریق کمکم کن .راستی مطالب شما هم خیلی قشنگ بووود وهمچنین طراحی تون . من منتظرم مرسی
ثبت شده در تاریخ دی ۲۰, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۲۲ ق.ظ