زن کوچک تو چه خاموش است
کجا؛ هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید؛ مبادا برنگاه دیگری افتد.
دو چشم من ترا دیگر نمی خواند ؛ به شوقی دلکش و شیرینو تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد،
سراب آرزو باشد و لبهایت ؛ ؛ کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد :
و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ؛ محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده؛
دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی؛ نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی؛ به لبهایم کلام شوق بنشانی.
محالست این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا ؛ قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی ؛ برنجانی؛
محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی؛
تو می آیی یقین دارم ؛ ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست ؛
دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ؛ به دیوار بلند پیکرت نمی پیچد ؛
جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور میپوسد و گیسوی زرد حلقه حلقه
بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ؛ نرم می لغزد؛جدا از دستهای …………….تو.
دگر آن دستها هرگز برآن گیسو نمی لغزد ؛ پریشانش نمی سازد؛ دلی آنجا نمی بازد ؛ تو می آیی !!!
یقین دارم تو با عشق ومحبت باز می آیی ؛ ولی افسوس………..
آن گرما به جانم در نمی گیرد ؛ به جسم سرد وخاموشم دگر هستی نمی بخشد؛
اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی ؛ دگر مستی نمی بخشد .
یقین دارم که میآیی ؛ بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود ؛ دل دیوانه ام افتاده لرزان زیرپایت بود
بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی ؛ به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند.
یقین دارم که میآیی ؛ بیا؛ تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد ؛ نگاهت غرق اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد؛
دلت را جا گذاری شاید آنجا که سنگ بسترم باشد