دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۴م تیر ۱۳۸۶

هنوز هم دوستت دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن روز که دست های دلم

و آن روز که دست های دلم را به سوی دروازه دلت باز می کردم ،

هرگز نمی دانستم که با آغوشی باز دل مهربونت را برای دل اسیر من هدیه می کنی و

سه حرف زیبای عشق را زمانی برای من معنا خواهی کرد .

اما کاش می دانستم …

ولی ، ولی حالا چه کنم ؟

چه کنم با این همه عشق و دوری تو…دوست داشتن تو…وحالا هم نامهربونی تو .

آن روز که می خواستیم و با هم عهد کردیم که مهربانی را به دوستان نامهربان بیاموزیم ،

هرگز نمی دانستم زمانی تنهاترین و بزرگ ترین

حرف ما برای دوستان مهربان بی وفایی و نامهربونی و آخر هم جدایی خواهد بود .

آری ،

آن روز که من از بین این همه گل ، گلی مثل تو را از شاخه درخت تنومند زندگی جدا کردم

و می خواستم آن را برای همیشه در کنار خود

و به یاد تو در باغچه خشک دلم بکارم ،

هرگز نمی دانستم که تو زمانی گلم را با بی وفایی از من خواهی گرفت .

می دانی ، آن روز که آرزوی پرواز با تو را در خیال خام خود تصور می کردم ،

هرگز نمی دانستم که عاقبت روزی پر پرواز من را می شکنی

و مرا به ژرف ترین جای دنیا رهنمون می سازی .

و سرانجام آن روز ، آن روز که من و تو بودیم و ما بود ،

برای من روز عشق بود ، روز زندگی بود . آری ، آن روز بهترین روز دنیا بود .

این را بدان :

که آن روز ، آخر روزهای به یاد ماندنی سال نام گرفت

و در تقویم زندگی من برای همیشه جاودان خواهد ماند .

حرف آخر را می گم و مثل آن روز به سرزمین مهربانی ها فرار می کنم :

هنوز هم دوستت دارم ای نامهربان ترین مهربان دنیا

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: