دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۴م تیر ۱۳۸۶

هيچ مي دوني

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هيچ مي دوني…
يادت باشه….گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو….
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني….
يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه…
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه…دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه…بدونه که هستي…هميشه مي موني …خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن…وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن …بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند.

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: