دل نوشته های ناناز

سه شنبه ۸م خرداد ۱۳۸۶

هوالمحبوب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چو رخت خویش بر بستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این شاعر چه گفت با که گفت و از کجا گفت

اون چه قدر ساده ازم برید و رفت وانمود کرد که منو ندید و رفت

همه گفتن اون ازت بی خبـره به خـدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کردم براش تکراریم یـه عـروسک جدید خریـد و رفت

اونی که قسم می خورد عاشقمه جام گذاشت تنها و نا امید ورفت

یادشم نموند یه روز یه عاشقی سـر بـه دیـوار غمـا کوبیـد و رفت

مثل لبخندی روی لبام شکفت مثل اشکی از چشام چکید و رفت

قهرمـان سـرنوشت من یه روز اومـد و حماسـه آفـریـد و رفت

مثل گل بودم تا پژمردم اونم مثل یـه قنـاری پر کشید و رفت

مثل یـه غـریبه اومـد حـالمو خیلی سرد وسرسری پرسید و رفت

خبـرش کردن که دارم می میرم اومـد و جـون دادنم رو دیـد و رفت

مثل گنجشکی دلم رو جا گذاشت زیـر این بـارونـای شـدید و رفت

قفس چشماشو وا کرد روی من یهـو گنجشک دلـم پـرید و رفت

اون چقدر سـاده ازم برید و رفت وانمود کرد که منـو ندید و رفت

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: