دوشنبه ۷م خرداد ۱۳۸۶
با هر عنوانی که می خواهید بخوانید
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
من که تا زنده ام از خاطرم نمی رود
هه به خیالت نیلوفرکان خیس توی مرداب تو را فریب می دهند
خودت بن بست همه کوچه ها را قدم زدی
روبه روی دل من ایستادی
صدای قدم های تو بود
که زمستان دلم را رم داد
ولی ای ترسوی کوچک
خاطرت هست
تمام پلکان زرد رنگ را تا نهایت شب تا خود سپیده می دویدی
با کوله باری بر دوش و چشمانی مضطرب و شیشه ای در دست
تو هم دیگر گمشده من نیستی
مطمئن باش نمی شینم تا سفیدی تمام موهایم
خلاصه بگویمت تو کار مهمی نکردی
فقط کمی از اندوه سالهای دور مرا با من دوره کردی