جمعه ۲۱م اردیبهشت ۱۳۸۶
پایان
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
تو چقدر ساده ای خوش خیالی کاغذی!
تو ازدواج ما تو مچاله می شی چرک می شی وتکه ای زباله می شی
پس برو بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش…
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد وگریه کرد
در تن سفید ونازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک وزشت مثل این وآن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود وعاشق وزلال
او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
هیچ وقت فکر نمی کردم زندگیمون به جدای برسه . همیشه تاسف میخورم برای خودم
ثبت شده در تاریخ اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۸ ق.ظ