ای عزیز
عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم