چهارشنبه ۱م فروردین ۱۳۸۶
و باز هم ميخندم بر اين مردم پست
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
مدام از پريشاني مردم و روزگار
دلش حسرت آلود و تنش سوگوار
گاهي جنگ با عالم بي وفا جفاکار
که از بخت شوريده رويش غمناک
که از ديدن عيش شيرين خلق
گه از کار آشفته اي دنيا گريان
که کس ديد زين تلخ تر زيستن ؟
گر انصاف پرسي نه نيکوست اين
دهان بي زبان پند مي گفت و راز
که اي بي نوا با بينوايي خود بساز
غم از گردش روزگاران مدار
که بي من و تو بگردد بسي روزگار