آخرین ایستگاه عاشقی
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد… فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند…!
نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود.
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ، تا سَرَم ، فرياد کنند.
بوي غربت کوچه ها امان بُريده است…!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا …
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را عرضه کند ،
ولي واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ، کاغذي بيابم منت نگذارد،
تنش را بدستانم بسپارد، تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادي نيست…!
اين لحظه ها ي لعنتي ، باز هم مرا عذاب مي دهند…
اين دقيقه هاي بي وفا ، بي وجدانترين ِ عالم اند…!
دستي نيست تا دستهاي خسته ام را گرم کند…
نگاهي نيست ، تا مرا اميد دهد…
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم،
اينجا، آخرين ايستگاه عاشقيست !!…
آری ، اینجا ایستگاه آخر عاشقی می باشد . باید پیاده بشی .
( ایملت را چک کن )
ثبت شده در تاریخ اسفند ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۱۱:۵۷ ب.ظ
فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
برايتان تندرستي و نيکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد.
ثبت شده در تاریخ اسفند ۲۹, ۱۳۸۵ @ ۸:۵۸ ب.ظ