بي تو من تنهام
بيا تا از شوق دیدنت دانه دانه اشک نیازم را
زینت مژ گانم کنم..
و آن را همچون ریسمانی بر گردنت آویزم
ای دست نیافتنی!
شبی به قصر خیال من بیا!
تا لباسی از مهتاب بر تنت کنم
و در دامنی از عطر گلها بنشانمت…
با شعری از نسیم تو را به تماشا بگذارم..
و هر چه جان است به تمنای نگاهت
بر خاک آستانت ریزم..
تا گویم همه نیلوفران قامتت را
همه گلها لبانت را و همه غزل ها چشمانت را تفسیر کنند..
ای معشوق نادیده!
باید شبی در بستر خیال در حریر اندیشه
حجله ات را از پرنیان مهتاب بگسترانم
و به تعداد تمامی ستارگان شمع بر افروزم..
آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید..
ماه را گویم به آستانت به سجده افتد..
و بنفشه ها را تا به دامنت آویزند..
شبی به قصر خیال من بیا و بر بام آسمان آشوب بر انگیز!
و شور شعرم را به نگاهی رنگین کن..
واژ ه هایم را مانند حباب های رنگین در شب به رقص در آور..
من همه دلم..همه احساسم این دل و احساس را آتشکده ای کن و بر خود عاشق تر کن..