نگاهي به افق
نگاهی به افق…
و خندیدن به عشق…
دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند…
سیب هایی که کال ماندند…
آرزوها نیز گندیدند…
زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت
و لمس خدایی که در این نزدیکیست.
آری! زندگی سیبی ست کال…سیب حسرت…سیبی سبز!
و فرو بستن چشم بر عشق! نور ! زمین! خاک! هوا…
“تو که می دانستی زنگی یعنی خاک”
دیدمت امروز! آشنا نیستی! شکل کوزه هستی…زیر دستان هنرمند صبور.
من تو را دیدم باز…تو شکسته بودی…زیر دستان لرزان یک زن…
من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود.
من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک!
پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم؟ پس چرا خندیدم؟!
زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه قشنگ لمساندی!
و چه لذت دارد کندن روی زخم… و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن!
و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم؟
تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن…
و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن…
“زیر خروارها خاک”
پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟
آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور!
از چهارچوب تنگاتنگ مرگ!
ولی افسوس چه زود زندگی رادیدم!