دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۷م اسفند ۱۳۸۵

بیاد آور

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بياد آور مرا

كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم

مني كه فرياد كردم تو را و نيازم را

تو را خواندم

و لیک با نگاه

بیاد آور التماس چشمانم را

و التهاب دستانم را

بیاد آور مرا

و به من که بی تو همرنگ غروب پائیزم باندیش

و به خاطر خدا باز گرد

هرگز نپرسیدی بازنده که بود و من از روی تواضعی ظاهری و شکستی باطنی نگفتم …

هر دوی ما باختیم هر آنچه را که ساختیم هر دوی ما سوختیم هر آنچه را که اندوختیم .

دلم به فصل جوانی در این زمــــانه شکــــست

چو شبنمــی که زمنقار بی نشـــــانه شکــست

نه شکوه می کنم از کس ، نه شاکی ام از قضا

که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکــــست

ای کاش هیچگاه چشمانم در چشمان پر فروغت خیره نمی گشت و عشق با این آتش سوز ناکش در جانم ریشه نمی کرد ،ای کاش می شد که عشق فراموش شود ولی افسوس که ریشه هایش قطور و نا گسستنی است و همچون میله های زندان قلبم را به اسارت گرفته ای کاش از چشمانم نگاه ملتمسانه ام را می خواندی و می نگریستی که چگونه در انتظارت

اشک می ریزد ولی افسوس!

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: