بیاد آور
بياد آور مرا
كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم
مني كه فرياد كردم تو را و نيازم را
تو را خواندم
و لیک با نگاه
بیاد آور التماس چشمانم را
و التهاب دستانم را
بیاد آور مرا
و به من که بی تو همرنگ غروب پائیزم باندیش
و به خاطر خدا باز گرد
هرگز نپرسیدی بازنده که بود و من از روی تواضعی ظاهری و شکستی باطنی نگفتم …
هر دوی ما باختیم هر آنچه را که ساختیم هر دوی ما سوختیم هر آنچه را که اندوختیم .
دلم به فصل جوانی در این زمــــانه شکــــست
چو شبنمــی که زمنقار بی نشـــــانه شکــست
نه شکوه می کنم از کس ، نه شاکی ام از قضا
که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکــــست
ای کاش هیچگاه چشمانم در چشمان پر فروغت خیره نمی گشت و عشق با این آتش سوز ناکش در جانم ریشه نمی کرد ،ای کاش می شد که عشق فراموش شود ولی افسوس که ریشه هایش قطور و نا گسستنی است و همچون میله های زندان قلبم را به اسارت گرفته ای کاش از چشمانم نگاه ملتمسانه ام را می خواندی و می نگریستی که چگونه در انتظارت
اشک می ریزد ولی افسوس!