نجواي عاشقانه ي من براي تو
در انتظارت روي نيمكت هاي ايستگاه آشنايمان نشسته ام
تا شايد تو بيايي وبا عطر نفسهايت هواي غم آلود دلم را آفتابي كني
من آواره نگاهي ازسوي تو
تو بيخيال ازنجواهاي عاشقانه ي من
مست وبي پروا انتظارم را سياه كردي
ومن ديوانه وار به خيابان مينگريستم
تا شايد نقش گامهايت دلم را خوش كند به آمدنت و تو نيامدي
من در برابر تو همه چيز را به فراموشي سپردم
غرورم،آبرويم،زندگي ام از آن تو باد
بوق ماشين ها افكار پريشانم راپريشان تر مي كند
ساعتم ازخجالت نيامدنت خوابيده
دستانم از دوري دستانت يخ زده
چشمانم به انتهاي خيابان خيره مانده
شايد تو را از پيچ كوچه مژدگاني دهد
شب است و من به فكر فردا
گوشهايم را با پنبه قفل كرده ام
تا صداي گذر بي رحم زمان روحم را پاره پاره نكند
چشمان را بسته ام به ياد امروز
هركه را مي ديدم تو بودي
همه صداها اسم تو بود
همه اشك هاي بغض مرده درچشمانم
اين همه بي مهري تو را
با كدامين محبت پاسخ دهم
كاش فردا تو بيايي
تا بگويم آغاز عشقمان را تو كليد زدي
و در تمام قدرت تنهاي ها يم
نقش عاشق صادقي را بازي كردي
و من خودم را به نفهمي زدم
وبه خود دروغ مي گويم كه دوستم داري
تو بازي مي كني ومن تشويقت مي كنم
به اين همه بازي نيرنگانه بي اشكالت
حالا كه فهميدي چقدر دوستت دارم
وپيش آن همه هوا خواه
من از همه بهترينم
آغوش بي رحمت را به رويم باز كردي
تنها نقطه اتصالمان
گل زردي است به روي ديوار بلند سكوتم
درميان گريه هاي شبانه ام
شاخه هايش را مي شكنم
گلبرگ هايش را پرپر مي كنم
تا دل سنگت آزرده نباشد
به شرمندگي آن همه فريب عاشقانه
به ياد آن همه حرفهاي ناجوانمردانه
در دفتر يادگاريهايم به دنبال حرفي از آغاز مي گردم
سكوت حنجره ام را قفل مي كند
وقتي در كنارت هستم
نگاه مهربانت لبخندي مي شود بر لبانم
وقتي از تو دورم
بغض سكوتم را مي شكند
و در تمام مدت تنهاييم
عكست را در ذهنم نقاشي مي كنم
اين كوچه را نفرين مي كنم
كه فاصله اي اي شد بين بودنمان
روزي كه از ديار آشنايي هايمان بروم
تو تنها كسي هستي كه از خاطرم نمي رود
تو نقش عشقت را به تك تك سلول هاي بدنم گره زدي
غبار فاصله ها چهره ام را ميشكند
كاش مي فهميدي،در تمام لحظات زندگيم
نقش خوشبختيت را زمزمه مي كنم
آشناي مهربانم
آسمان نگاهت و رنگ صدايت هميشه آفتابي باد.