دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

سفركرده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

براي رسيدن به تو تمامي خاطرات گذشته خودم را به بايگاني ذهن سپردم .

اما افسوس ، افسوس كه خط اصلي تقدير من بر روي جاده هاي انتظار ،

امتدادي بي انتها داشت . هنگامي كه كبوتر قلبم بر روي درخت عشق آشيان ساخت ، به خوشبختي

در كنار تو ايمان آوردم . من كسي را مي خواستم كه روحي از جنس پران قو و وفاداري شقايق

داشته باشد ، تا بندبند وجودش را به آرامش ابدي برسانم و در اين جستجو به تو رسيدم .

اما صد افسوس ، كه زندگي بدون توجه به ما واگن هاي سرنوشت را از روي ريل اش مي گذراند و

هنگامي كه به من رسيد مسافري غريب را پياده كرد و تو را بي آن كه نشاني از من به همراه داشته باشي

با خود برد ، و من چه هراسي داشتم ؟ نكند كه بر نگردي ؟!

بر سر جاده زندگي نشستم تا شايد پرستويي مهاجر پيغامي از تو بياورد و اكنون كه رفته اي تنها اشك

است كه تمامي ندارد ، تو رفتي و بعد از تو باران انتظار چه بي صدا مي بارد و من در خلوت تنهايي

خويش مانند شمع مي سوزم بعد از تو سرگرداني ، تنها ، در دشت زندگي ام . سفر تنها سهم من از

چشمان تو بود . ديشب فانوس زندگيم به اميد روي تو روشنايي مي بخشيد و امشب بي تو در گذرگاه

خفته است . اكنون زمان كوچ پرستوها و نزديك شدن غروب بر بام شهراست و من باز آخرين قطرات

اشكم را روشنايي ستاره هاي يادت مي كنم و نهال عشق را در گلدان خالي زندگي ام مي كارم تا در نبود

تو خزان و تنهايي آن را از پا در نياورد . چشم در چشم غروب با قلبي پر از درد و سينه اي مملو از تنهايي

به ياد شبي مي افتم كه مرا با كوله باري از دلواپسي و دل تنگي تنها گذاشتي و آرام سفر كردي .

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: