دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

من ماندم و…..

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن روز ،
که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتی ،
و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛
همه نوازشم کردند.
بوسه بر گونهء خيسم زدند.
دلداري ام دادند که:
خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.
از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور
از آن جاي نمور و بي مقدار
با آن هواي هميشه ابري اش.
اما تو رفتی ….
من ماندم و …
من ماندم و …

مانده ام.
گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دونم چي بگم. چند حرف به ذهنم مي رسه اما کدوم خوبه؟
مثلا مي شه گفت:
من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.
مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)
يا اينکه بگم:
من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي.ناز شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.
(اين هم که حرف من نيست).
و يا يه طور ديگه:
من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو… رفته اي.
اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که… (خوب اين بهتر شد اما…)

هي… اماچه سود… وقتي که نيستي.
چه فرق مي کند.
من اين وقت ها
که سر سه راهي نوشته هام مي مونم.
گزينه چهارم رو انتخاب مي کنم:
(هيچکدام) رو انتخاب نمي کنم.
سکوت
( شايد عاشقانه ترين حرف باشه ) خيلي وقته كه تو انتهاي همه نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و …) تكرار شده …..
چه بارون قشنگی ميباره امشب…

دلم مي خواد برم زير بارون قدم بزنم…..

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: