دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

به ياد آخرين نگاه

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر خدا دنيايم را از ديگران تهی کند فقط من ميمانم و تو!
اگر خدا دنيايم را از خودم و ديگران تهی کند فقط تو برايم ميمانی!
اگر خدا دنيايم را از خودم و تو تهی کند ديگر هيچ ندارم !
و خدا اينچنين كرد …

يادش بخير …
پرنده های غریب آرزوهایم چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت .
چه غریبانه در پشت پنجره های غربت ، صدایمان را به آسمان فرستادیم .
تا از فرشته ها بهار را به ارمغان بگیریم …

يادش بخير …
چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آوردند…
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی …
و فقط در یاد و خاطرم همچون نرگسي عاشق ثابت ماندی….
تو را دوست میدارم و تنها تو را، چرا که هنوز به یاد نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت بودم ، که در هر فضایی بوی بهار را میداد و عاشق آن نگاه
پر احساست که بوی نیاز گمشده را میداد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه ، و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را
با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم …

همان عاشق بی معشوق هميشگی….

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: