دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۲۲م بهمن ۱۳۸۵

دوستش داشتم ولي سوختم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

شبهايي كه گذشت درغم وتنها اوبود سنگ صبورم
اين شبها گواهند به روزگاربي توام..
به روزگار سياهم
چه عالمي دارد در اين كنج با اشك به تو رسيدن
وآنقدر گريستن تا تو را در اشك گم كردن
باورم نيست كه نباشي
ومن اينگونه تنها
دست هايم مي نالند از تنهايي بي پايانم
گريزي نيست
كه اسيرم به چشمانت
كاش ميفهميدي چگونه زنجير كشيدن دلم را
اشكهايم
بيهوده مي گريم ، خود ميدانم
اما بگذاراشكهايم بگريند
تا شايد اندكي آرام گيرم
كجا ماندي؟
در كدامين چشم جا گرفتي؟
در خلوت كدامين نگاه آرميدي؟
آه…
تنهايم به وسعت زيبايت
اينگونه نبود روزگارم
خلوتي داشتم با خود
در آنجا كه چشمانت را مجال آمدن نبود
آمدي و بردي هر آنچه در دل بود
وآنگاه مر اگذاشتي
آنگاه كه ديگر دلي نبود
عاشقم به هميشه ازتوزخم خوردن
فريادم به آسمانها رسيده
از خدا بپرس چرا تنها مينالم
جوابي نخواهي گرفت جز اشكهايش
اوميفهد حالم را دلم را
ديده بود آنچه در پشت چشمان بسته ام مي بوسيدم
وشنيده بود آنچه راكه درگوش شب زمزمه ميكردم
آه از اين همه تنهايي
آه ازاينگونه رسوايي
من در اينجا خسته با دلي از توبشكسته
وتو در آنسوي من
پشت پلك شب در خوابي به سنگيني غصه هايم
وتو…
آسوده بخواب كه دل با نفسهايت ميتپد
كه دل…
بگذريم وقت رفتن است
……
راستي با دلم حرفي داشتم
سوختم اما دوستش داشتم
جنونش را
سادگيش را
وتنهاييش را
درميان سينه ام
آنجا كه ديگر به وسعت درياها شده
دلي ست پر از عشقت
مينالد
ميگريد…
اوخود جنون است
داشتنش هنوز هم ديوانگي مي خواهد
ومن سرشارم از جنون داشتنش

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: