شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵
طرحي بر سينه خاك
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
با چشماني روشن
شمعي در دست
تنپوشي از آبي ِ آسمان
گام برميداري در كسوت مسيحا …
ديدگان شرمسار كوچه
طواف ميكند رد پای اهوراييات را
درختان سپيدپوش
خيره در باراني ِ چشمهايم !
ثانيهها هنوز هم ميتپند بي تو …
دارم ميرسم
به حوالي ِ خاكستري ِ شبي
كه طلوع ماهتاباش ميخواندي
به كوچههاي كوچ روياهامان
و خلوت خواستني ِ نگاهت …
زخم های مرا جز از دلتنگي هایم ، مرهمي نيست
و تو براي رُزهاي سياه ، ستاره ميچيني ؟
بگو !
بگو حجم غربت كدام غروب از مژه هايم ميچكيد
كه در سكوت اين بستر سرد به خواب رفتي ؟