جسد خونينت را دوست دارم
شب است:اتاق روشن است…اتاق را چراغاني كرده ام
سبز………..قرمز…………زرد……..
نور در همه جاي اتاق چشمك مي زند
و من به شوق از دست دادن تو قرمز پوشيدم
ولكه هاي خون لخته شده را هنوز از دستانم پاك نكردم
انگار همين ديروز بود كه با صداي تو بارور شدم و با عشق تو به بلوغ رسيدم…
انگار همين ديشب بود كه در بسترت خوابيده بودم و گرماي لبهايت برايم شيرين بود…
و انگار دوستت داشتم…..
و انگار همين ديشب بود كه تو در اتاقم بودي
همه جا تاريك بود
دست من در دستت و چشم هايمان در ان تاريكي به هم خيره شده بود
و تو انگار تا به حال مرا نديدي؟!!!
انچنان در ان تاريكي نگاه سنگينت را بر وجودم احساس مي كردم كه دلم مي خواست فرار كنم و از اين نگاه بي شرمت رها شوم…
و من ان شب دوستت نداشتم
ان شب در چشمانت خون جريان داشت
قرمزي چشمانت را دوست نداشتم
فرياد زدم……..دستم را گرفتي………فرياد زدم
در اتاق باز شد…………..
من خارج شدم…………………..
و امشب باز هم در اتاق صدايت را مي شنوم اما همه جا نوراني است و تو نيستي تا سنگيني نگاهت را احساس كنم!!!
ياد ان شب مي افنم كه داشتم از اتاق خارج مي شدم!!!
و تو ناله مي كردي…….برگشتم و نگاهت كردم:
تمام بدنت خونين بود غير از چشمانت……از تو و چشمانت متنفر بودم
تو داشتي جان مي دادي و من از شوق از دست دادنت مي خنديدم
قبل از رفتنم در اتاقم دفنت كردم
امشب جسدت را بيرون اوردم!!!
باز هم دوستت دارم
آري من جسد خونينت را دوست دارم…
نخ بلند سياهي به دور پايم گره خورده است
براي يافتن ان سر ديگر
به دنبالش كشيده مي شوم
مرا با خود مي برد
انقدر دور كه انتهايي پيدا نيست
مي ترسم…
دستم ياراي بريدن ندارد…