دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۲۹م آذر ۱۳۸۵

اوج غفلتها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اوج غفلتها
در اين هنگامه هاي خويشتن داري
بيا اي آرزوي رفته بر بادم
بگو با من نهفته درد بي درمان
كجا خواهي تواني برد از يادم؟
در اين سر در گميهاي عذاب افزون
در اين ناباوريهاي رها در من
به خاطر هاي زيبائي شتابد ياد
كه شايد خسته از حكم نبايد هاست
بيا اي ياد آرامي كه بايد بي تو من سازم
بگو با من , كدامين حكم نافر جام اين دنيا
مرا محكوم اين زندان تن كرده است؟
بگو ياد آور ان روزهايم من
كه در مانده زپيكار تني با اين سموم افكار
به جاي آبي آرام در ياها
نگاه ببرهائي را به جان ديدم
كه تا اوج نگاه غفلت اين قصه پردازان
به عمق بيشه ي خصمي فرو بودند
در اين سرگشتگي ها من
به سوي رنج هاي مردماني ديده افكندم
كه همت را صداقت را نجابت را برد در لايه هاي خواب
بگو با من كه زيبنده به هر رستنده از افكار بي بنياد ميگويند؟
من گمانم نيست
يكي غمناك زين هوشيارهاي رفته بر باد است
ديگري در انزواي خويش بنشسته
ليكن با تني تب كرده بيمار است
تن تب كرده اش را هم تواني نيست اما
شما گوئيد زين افسانه هاي نابرابر
جز غمي سنگين براي ديدهاي باز
حاصل چيست وآن ره كدام است؟
مردماني را به اوج حسرت ناگفتني هاشان فنا ديدم
كا فتاب بي رنگي اذهان همه گم كرده هاي فهم
مي شكافيدن لايه هاي بي دوامش را
و ميداني كاين افتاب از چيست؟
آفتاب انجماد روح انهائي است
كه خود بود و نبودن را
درون غفلت يك لحظه ي خالي رها كردند
چه اسوده به سوي ديده ي ناديده پيوستند
نگاهم را چه آسان بي صداقت بي امان بستند
براي خوب بودن در زمان گرگ هاي خسته از پيكار
اين تن آلوده را آسان رها كردند…..

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: