سه شنبه ۲۸م آذر ۱۳۸۵
بي وفا
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون كسي كه اومدو كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره پيشت نمونه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش باخبر شه
خيلي سخته توي پاييز باكسي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته كه ببينش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت تو ي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون كه ديروز واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش توتموم دنيا بودي