دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵
شده ام سنگ پرست
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
و چه ساده…
به منو سادگيم خنديدي
به منو عشق پاكي كه پر از ياد تو بود
كه خيالم مي گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو…برو تا راحت تكه تكه هاي دل خود راسر هم بند زنم
تو نفهميدي احساس مرا
چه بگويم به تو اي رفته زدست؟
شدم از مستي چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نفهميدي احساس مرا…
ديشب رؤيايي داشتم
خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم،
همراه با خداوند
و بر روي پرده ي شب
تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،
يکي مال من و يکي از آن خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت
اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و
آن گاه از او پرسيدم
خداوندا ، تو به من گفتي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود
و من پذيرفتم با تو زندگي کنم
خواهش مي کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند پاسخ داد
“فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتي براي لحظه اي ،
و من چنين نکردم
هنگامي که در آن روزها ، يک رد پا بر روي شن ديدي ،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم
سلام خوبی؟
ممنون سر زدی
ثبت شده در تاریخ آذر ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۳:۰۵ ب.ظ