جمعه ۱۷م شهریور ۱۳۸۵
یک پاسخ
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
دست ها بالا بود
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید ،
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود !
سهم من چیست مگر !
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند!
ما
در عصر احتمال به سر ميبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيشبيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عيناليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
ثبت شده در تاریخ شهریور ۱۹, ۱۳۸۵ @ ۱۰:۰۰ ب.ظ