دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۲۵م مرداد ۱۳۸۵

چیزی در تو کم است

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

روزی از همین روزها
در غروبی غمگین
می بینی چیزی در تو کم است
چیزی که مثل هواست و نفست سنگین است
روزی از همین روزها
هنگامی که صبح از خواب بر می خیزی
می بینی دیگر بهانه ایی نداری که به آن دل خوش کنی
در چاییت من نیستم..در نان وپنیرت من نیستم
صدای های های و هوی من در خانه ات نمی پیچید
وشبی از همین شبها
می بینی که شانه ایی کم داری
برای زار زار گریه هایت
و من بی قرار…بی غرور
مثل سایه ای درون کلبه ات خواهم خزید
بی او
می ترسم…بهار امسال را چگونه بی او سر کنم…
با خاطرات مردی که همیشه پاییز بود
ودر سنگلاخ جاده عشق
ذره ذره با ترس می آمد…
میترسم…بی من آن رمیده آهوان چشمانش
هراسان به کجا پناه خواهد برد
جایی هست آیا
در خور سکوت مردی که همیشه پاییز بود
وهمیشه مهربان وناباور
جایی هست آیا…
می ترسم …بهار امسال چگونه بی او سرکنم

نظرات(۲) به ' چیزی در تو کم است '

پیگیری نظرات این صفحه توسط RSS.
می توانید توسط این لینک به ' چیزی در تو کم است ' دنبالک ارسال کنید.

  1. Ali Bahrani فرمودند:

    … ما می رسیم به هم ، جایی میان گذشته ! :wink:
    ………………………….
    ممنون که سر زدین به من . از آشنایی با دلنوشته های ناناز آشنا شدم . امیدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم … :roll:

    ثبت شده در تاریخ مرداد ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۳:۴۳ ق.ظ

  2. Ali Bahrani فرمودند:

    چقدر حواس پرتم من :oops: ! بذار به حساب این که الان ساعته چهر ربع کمه صبح . اونم صبح خیلی زود …
    ___________________
    تصحیح می کنم :
    آشنایی با دلنوشته های ناناز خوشحال شدم
    یا
    خوشحالم با دلنوشته های ناناز آشنا شدم. :mrgreen:

    ثبت شده در تاریخ مرداد ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۳:۴۶ ق.ظ

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: