چیزی در تو کم است
روزی از همین روزها
در غروبی غمگین
می بینی چیزی در تو کم است
چیزی که مثل هواست و نفست سنگین است
روزی از همین روزها
هنگامی که صبح از خواب بر می خیزی
می بینی دیگر بهانه ایی نداری که به آن دل خوش کنی
در چاییت من نیستم..در نان وپنیرت من نیستم
صدای های های و هوی من در خانه ات نمی پیچید
وشبی از همین شبها
می بینی که شانه ایی کم داری
برای زار زار گریه هایت
و من بی قرار…بی غرور
مثل سایه ای درون کلبه ات خواهم خزید
بی او
می ترسم…بهار امسال را چگونه بی او سر کنم…
با خاطرات مردی که همیشه پاییز بود
ودر سنگلاخ جاده عشق
ذره ذره با ترس می آمد…
میترسم…بی من آن رمیده آهوان چشمانش
هراسان به کجا پناه خواهد برد
جایی هست آیا
در خور سکوت مردی که همیشه پاییز بود
وهمیشه مهربان وناباور
جایی هست آیا…
می ترسم …بهار امسال چگونه بی او سرکنم
… ما می رسیم به هم ، جایی میان گذشته !
………………………….
ممنون که سر زدین به من . از آشنایی با دلنوشته های ناناز آشنا شدم . امیدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم …
ثبت شده در تاریخ مرداد ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۳:۴۳ ق.ظ
چقدر حواس پرتم من
! بذار به حساب این که الان ساعته چهر ربع کمه صبح . اونم صبح خیلی زود …
___________________
تصحیح می کنم :
آشنایی با دلنوشته های ناناز خوشحال شدم
یا
خوشحالم با دلنوشته های ناناز آشنا شدم.
ثبت شده در تاریخ مرداد ۲۷, ۱۳۸۵ @ ۳:۴۶ ق.ظ