پیراهن سپید غزل
صف می رود به سمت جلو نوبتم شده ست
بین من و تو فاصله هایک قدم شده ست
راه زیادی آمده ام تا رسیده ام
جایی که چهره من وتو ،روبهم شده ست
یک کاسه عسل زنگاهت کمی بربز
این جمعیت به عشق شما متهم شده است
مهمان هرشبم که برای طواف تو
پیراهن سپید غزل،کوچکم شده ست
از چشم خود شنیده ام انداختی مرا
اشکم که از چکیدن خود محترم شده ست
گفتی زراه آمده برگرد! گفتمت:
برف آمده ست گردنه پیچ و خم شده ست
تو آخر صفا و دلم آخر صف است
حرف من وتو- تازه شبیه هم شده است
گل می کنی زصحبت و بو می کنم تورا
سر می دهم تکان به تو ،یعنی:سرم شده ست
مردم من و،نوشته به دفترچه بهار
گلبرگ زرد کوچکی از شاخه کم شده ست
تلخ است روزگار دلم ای عسل فروش
کی می شود صدا بزنی نوبتم شده ست
سلام
مطلب خيلي قشنگي بود،من خيلي خوشم اومد مخصوصا اين جاش:
كي مي شود صدا بزني نوبت من شده است
اگه تونستي يه سري به من يزن
ثبت شده در تاریخ اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۵ @ ۲:۲۲ ب.ظ
صدايت مي كنم و تا هميشه دست در دستانت مي گزارم .
پاركانت
ثبت شده در تاریخ اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۵ @ ۸:۳۲ ب.ظ
ناناز جان بادرودی گرم خدمت شما
ازخواندن این غزل بسیارلذت بردم
نوبت عسل هم خواهد شد
فصل فصل عاشقی است
برایت بهترین آرزوهارادارم نازنین دوست
ببخشید اگر محل یاداشت مسدود است علتی دارد که درباره آن خواهم نوشت
بدرود
ثبت شده در تاریخ بهمن ۶, ۱۳۸۶ @ ۲:۰۳ ب.ظ